شهریور 1381 بود که با یه دختر آشنا شدم . از راه تلفن . آخه اونقدر مغرور بودم که هیچ وقت غرور مردونم بهم اجازه نمی داد که از راه متلک بار کردن دخترا توی خیابون برای خودم دوست پیدا کنم . هر چند که به خاطر این غرور 3 سال توی غم عشق دختر همسایمون سوختم و با اینکه می دونستم اونم منو می خوادولی هیچ وقت به خودم اجازه ندادم که برم باهش حرف بزنم . از آخر هم پرید و رفت روی بوم یه نفر دیگه نشست . شاید اسم این غرور دیونگی باشه . اما این من بودم . من ...
اين داستاني است درباره پسر بچه لاغر اندامي که عاشق فوتبال بود.
در تمام تمرينها او سنگ تمام مي گذاشت اما جثه اش نصف بقيه بچه هاي تيم بود تلاشهايش به جايي نمي رسيد.
در تمام بازيها ورزشکار اميدوار ما روي نيمکت کنار زمين مي نشست اما اصلا پيش نمي آمد که در مسابقه اي بازي کند. اين پسر بچه با پدرش تنها زندگي مي کرد ورابطه ويژه اي بين آندو وجود داشت.
گر چه پسر بچه هميشه هنگام بازي روي نيمکت کنار زمين مي نشست اما پدرش هميشه در بين تماشاچيان بود و به تشويق او مي پرداخت. اين پسر در هنگام ورود به دبيرستان هم لاغرترين دانش آموز کلاس بود ، اما پدرش باز هم او را تشويق مي کرد که به تمرينهايش ادامه دهد ولي به او مي گفت اگر دوست ندارد مجبور نيست اين کار را انجام دهد اما پسر که عاشق فوتبال بود تصميم داشت آن را ادامه دهد او در تمام تمرينها
حداکثر تلاشش را مي کرد به اين اميد که وقتي بزرگتر شد بتواند در مسابقات شرکت کند در مدت چهار سال دبيرستان او در تمام تمرينات شرکت مي کرد اما همچنان يک نيمکت نشين باقي ماند.
پدر وفادارش هميشه در ميان تماشاچيان بود وهمواره اورا تشويق مي کرد پس از ورود به دانشگاه پسر جوان باز هم تصميم داشت فوتبال را ادامه دهد و مربي هم با تصميم او موافقت کرد زيرا او هميشه با تمام وجود در تمرينها شرکت مي کرد وعلاوه بر آن به ساير بازيکنان هم روحيه مي داد. اين پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تمامي تمرينها شرکت کرد اما هرگز در هيچ مسابقه اي بازي نکرد. در يکي از روزهاي آخر مسابقه هاي فصلي فوتبال زماني که پسر براي آخرين مسابقه به محل تمرين مي رفت مربي با يک تلگرام نزديک او آمد پسر جوان تلگرام را خواند و سکوت کرد او در حالي که سعي مي کرد آرام باشد زير لب گفت: پدرم امروز صبح فوت کرده است اشکالي ندارد امروز در تمرين شرکت نکنم؟
مربي دستانش را با مهرباني روي شانه هاي پسر گذاشت و گفت: پسرم اين هفته را استراحت کن. حتي لازم نيست براي آخرين بازي در روز شنبه هم بيايي. روز شنبه فرارسيد پسر جوان به آرامي وارد رختکن شد و وسايلش را کناري گذاشت.
مربي و بازيکنان از ديدن دوست وفادارشان حيرت زده شدند پسر جوان به مربي گفت: لطفا اجازه دهيد من امروز بازي کنم ، فقط همين يک روز ، مربي وانمود کرد که حرفهاي او را نشنيده است. امکان نداشت او بگذارد ضعيفترين بازيکن تيمش در مهمترين مسابقه بازي کند اما پسر شديدا اصرار مي کرد مربي در نهايت دلش به حال او سوخت وگفت: باشد مي تواني بازي کني ، مربي و بازيکنان و تماشاچيان نمي توانستند آنچه را مي ديدند باور کنند. اين پسر هرگز پيش از اين در مسابقه اي بازي نکرده بود.
تمام حرکاتش بجا و مناسب بود. تيم مقابل به هيچ ترتيبي نمي توانست اورا متوقف سازد. او مي دويد پاس مي داد وبه خوبي دفاع مي کرد ، در دقايق پاياني بازي او پاسي داد که منجر به برد تيم شد...
بازي کنان او را روي دستهايشان بالا بردند وتماشاچيان به تشويق او پرداختند. آخر کار وقتي تماشاچيان ورزشگاه را ترک کردند مربي ديد که پسر جوان تنها در گوشه اي نشسته است مربي گفت: پسرم من نمي توانم باور کنم تو فوق العاده بودي.
بگو ببينم چطور تونستي به اين خوبي بازي کني؟ پسر در حالي که اشک چشمانش را پر کرده بود پاسخ داد: مي دانيد که پدرم فوت کرده است. آيا مي دانستيد او نابينا بود؟
سپس لبخند کم رنگي بر لبانش نشست و گفت: پدرم به عنوان تماشاچي در تمام مسابقه ها شرکت مي کرد اما امروز اولين روزي بود که او مي توانست به راستي مسابقه را ببيند و من مي خواستم به او نشان دهم که مي توانم بازي کنم.
سبز : دوستي که رنگش سبز هست ، اوني که همه چيز رو از دريچه مثبت نگاه ميکنه و خوبي هاتو مي بينه ، و هميشه بهت اميد ميده
آبي : دوستي که رنگش آبي هست ، رنگ دريا و آسمون ، اوني هست که واسمون صلح و آرامش مي ياره
زرد : دوستي که رنگش زرد هست ، رنگ خورشيد ، اوني هست که باعث شادي ما ميشه ، و وقتي که ما ناراحتيم مارو مي خندونه
قرمز : دوستي که رنگش قرمز هست ، اونيه که قوانين و مقررات زندگي رو به ياد ما مياره و با جملات گرم و پر از محبت اين اميد رو ميده که واسه عوض شدن فرصت هست
نارنجي : حالا!!!دوستي که رنگش نارنجي هست ، روح ما را سرشار از انرژي مثبت ميکنه ، با چي؟؟ با ويتامين عشق و محبت که باعث بالندگي ما ميشه
خاکستري : دوستي که رنگش خاکستري هست؟؟؟؟ اگه گفتين؟؟ هموني هست که به ما معني سکوت رو ياد ميده ، با عکس العملها و تفکر و درون نگري باعث ميشنه که خود و بقيه رو بهتر بشناسيم.
بنفش : دوستي که رنگش بنفش هست ، رنگ آدماي خاص ، شريف و درستکار ، کمک ميکنه تا حقايق رو به درستي و از صميم قلب درک کنيم.
قهوه اي : دوستي که رنگش قهوه اي هست ، ميتونه کمک کنه به ما که يه کمي واقع بين باشيم و خيلي تو رويا و آسمون سير نکنيم و فکراي غلط رو به دور بياندازيم و به وقايع روزمره و ساده زندگي با ديد منطقي نگاه کنيم.
سفيد : دوستي که رنگش سفيده ، کسي هست که کمک ميکنه واقعيت هاي پشت پرده و حکمت هارو از لابلاي تجربيات و اتفاقاتي که واسمون مي افته بهتر درک کنيم.
هميشه به اين فکر ميکنم که آيا از شکستن من چيزي نصيبت شد؟
اگر شد خوشحالم که بيهوده نشکسته ام و اگر نشد چرا؟
چرا شکستي قلبي را که سالها خود را براي تو پرورانده بود؟
گاه دلم به حال خود مي سوزد مني که اينقدر دم از عشق ميزدم
چه شد ببين چقدر کم آوردم و آيا مستحق چنين عاقبتي بودم؟
خداي من قلب من عاشق قلبي بود که جز حوس و پول نمي ديد.
قلب من عاشق قلبي بود که اصلا قلب نبود
سنگ بود ، خار بود ، حوس بود و پر از ماديات.
چگونه راضي شدي به شکستن دلي که خود ويران بود؟
چگونه دلم را در زير پاهاي بزرگ حرس و طمع خود له کردي؟
و چگونه پاسخ خواهي گفت؟
آيا زخمي کردن يک قلب و کشتن آن گناه نيست؟
جرم نيست؟ اگر نيست خدايا چه دنياييست که آفريدي؟
و چگونه بنده اي را وسيله ميکني تا بنده اي ديگر را از بين ببرد؟
و چگونه قلب بنده اي را از سنگ مي آفريني؟
و حس شهوت و حوس را تا کي در قلب او خواهي جوشاند؟
خداوندا چرا براي خود جفتي نيافريدي تا بچشي طعم هجران را
بچشي طعم حسي را که بعد معشوق در هنگام تنهايي خواهي داشت.
و چرا براي خود دادگاهي نيافريدي
تا بنده ي ملولي چون من شکوه هايش را از تو بگويد؟
تا کي آسمان را نگاه کنم و بيهوده فرياد بزنم و شکوه کنم
و تو سکوت کني؟ ديگر صدايي نمانده است و رمقي!!!
اي مرگ مرا در آغوش بگير ، بگير تا ببيني از تو هم نمي هراسم.
مرا در آغوش بگير تا تيرگي را احساس کني.
اي مرگ جانم را بگير و روحم را آزاد کن از دست چنين مردماني
که کوچک ميشمارند عشق را آزادم کن از جهاني که
در آن کشتن دل جرم نيست و قاتل محکوم نميشود.
آخر چه دنياييست خدايااااااااااااااا ، چه دنياييست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سر کلاس درس معلم پرسيد: هي بچه ها چه کسي مي دونه عشق چيه؟
هيچکس جوابي نداد همه ي کلاس يکباره ساکت شد همه به هم ديگه نگاه مي کردند ناگهان لنا يکي از بچه هاي کلاس آروم سرشو انداخت پايين در حالي که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسي حرف نزده بود بغل دستيش نيوشا موضوع رو ازش پرسيد ، بغض لنا ترکيد و شروع کرد به گريه کردن معلم اونو ديد و گفت: لنا جان تو جواب بده دخترم ، عشق چيه؟
لنا با چشماي قرمز پف کرده و با صداي گرفته گفت: عشق؟
دوباره يه نيشخند زدو گفت: عشق...
ببينم خانوم معلم شما تابحال کسي رو ديدي که بهت بگه عشق چيه؟
معلم مکث کردو جواب داد: خوب نه ولي الان دارم از تو مي پرسم
لنا گفت: بچه ها بذاريد يه داستاني رو از عشق براتون تعريف کنم تا عشق رو درک کنيد نه معني شفاهيشو حفظ کنيد
من شخصي رو دوست داشتم و دارم ، از وقتي که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتي که نفهميدم از من متنفره بجز اون شخص ديگه اي رو توي دلم راه ندم براي يه دختر بچه خيلي سخته که به يه چنين عهدي عمل کنه.
گريه هاي شبانه و دور از چشم بقيه به طوريکه بالشم خيس مي شد اما دوسش داشتم بيشتر از هر چيز و هر کسي حاضر بودم هر کاري براش بکنم هر کاري...
من تا مدتي پيش نمي دونستم که اونم منو دوست داره ولي يه مدت پيش فهميدم اون حتي قبل ازينکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزاي قشنگي بود sms بازي هاي شبانه صحبت هاي يواشکي ، ما باهم خيلي خوب بوديم عاشق هم ديگه بوديم از ته قلب همديگرو دوست داشتيم و هر کاري براي هم مي کرديم
من چند بار دستشو گرفتم يعني اون دست منو گرفت خيلي گرم بودن ، عشق يعني توي سردترين هوا با گرمي وجود يکي گرم بشي ، عشق يعني حاضر باشي همه چيزتو به خاطرش از دست بدي ، عشق يعني از هر چيزو هر کسي به خاطرش بگذري
اون زمان خانواده هاي ما زياد باهم خوب نبودن اما عشقه من بهم گفت که ديگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت
پدرم ازين موضوع خيلي ناراحت شد فکر نمي کرد توي اين مدت بين ما يه چنين احساسي پديد بياد ولي اومده بود پدرم مي خواست عشقه منو بزنه ولي من طاقت نداشتم ، نمي تونستم ببينم پدرم عشقه منو مي زنه.
رفتم جلوي دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن ، خواهش مي کنم بذار بره
بعد بهش اشاره کردم که برو ، اون گفت لنا نه من نمي تونم بذارم که بجاي من تورو بزنه من با يه لگد اونو به اون طرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو... و اون رفت و پدرم من رو به رگبار کتک بست
عشق يعني حاضر باشي هر سختي رو بخاطر راحتيش تحمل کني
بعد از اين موضوع عشقه من رفت ما بهم قول داده بوديم که کسي رو توي زندگيمون راه نديم اون رفت و از اون به بعد هيچکس ازش خبري نداشت اون فقط يه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود:
لناي عزيز هميشه دوستت داشتم و دارم ، من تا آخرين ثانيه ي عمر به عهدم وفا مي کنم ، منتظرت مي مونم ، شايد ما توي اين دنيا بهم نرسيم ولي بدون عاشقا تو اون دنيا بهم مي رسن پس من زودتر مي رمو اونجا منتظرت مي مونم
خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش
دوستدار تو(ب.ش)
لنا که صورتش از اشک خيس بود نگاهي به معلم کرد و گفت: خوب خانم معلم گمان مي کنم جوابم واضح بود
معلم هم که به شدت گريه مي کرد گفت: آره دخترم مي توني بشيني
لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گريه مي کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شد و گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا براي مراسم ختم يکي از بستگان
لنا بلند شد و گفت: چه کسي؟
ناظم جواب داد: نمي دونم يه پسر جوان
دستهاي لنا شروع کرد به لرزيدن ، پاهاش ديگه توان ايستادن نداشت ناگهان روي زمين افتاد و ديگه هم بلند نشد
آره لناي قصه ي ما رفته بود ، رفته بود پيش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توي اون دنيا بهم رسيدن...
لنا هميشه اين شعرو تکرار مي کرد
خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسي باش که خواهان تو باشد
خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسي باش که پايان تو باشد
بدترين شرايط زندگي ما آرزوي خيلي هاي ديگه است...
آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها
تنهابرگي روي شاخش مونده بود ميون برگا
يه شبي درخت به برگ گفت كاش بموني در كنارم،اخه من ميون برگا فقط تنها تورودارم
وقتي برگ درختو ميديد داره از قصه ميميره،با خدا رازو نياز كرد اونو از درخت نگيره
با دلي خرد و شكسته گفت نزار از اون جدا شم،اي خدا كاري بكن كه تا بهارهمينجا باشم
برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا ميگفت غافل از اينكه يه گوشه باد همه حرفاشو ميشنفت
باد اومد با خنده اي گفت اخه اين حرفا كدومه با هجوم من رو شاخه عمرهردوتون تمومه
يه دفه باد خيلي خشمگين با يه قدرتي فراون سيلي زد به برگ و شاخه
تا بگيره از درخت جون ولي برگ مثل يه كوهي به درخت چسبيد و چسبيد
تا كه باد رفت پيش بارون بارونم قصه رو فهميد.
بارون گفت با رعد و برقم ميسوزونمش تا ريشه،تا كه اثري نمونه ديگه از درخت و بيشه
ولي بارونم مثل باد تواين بازي شكست خورد به جايي رسيد كه بارون
آرزوش اين بود كه ميمرد.
برگ نيفتاد و نيفتاد اخه اين خواست خدا بود.
هركي زندگيشو باخته دلش از خدا جدا بود.
اینو واسه ی اونایی گذاشتم که از دست روزگار شاکین.
یادمون باشه یه جای کار خودمون مشکل داره.
معشوق به عاشق گفت چه قیمتی را برای عشقت می دهی ، عاشق گفت همه چیزم را ، معشوق گفت فرزند برادرت را می خواهم ، عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم ، معشوق گفت کم است برادرت را می خواهم ، عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم ، معشوق گفت کم است فرزند کوچکت را می خواهم ، عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم ، معشوق گفت کم است جوان برومندت را می خواهم عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم ، معشوق گفت زینبت را ، تمام زندگیت را می خواهم ، عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم. معشوق گفت لبخند رضای خودم را به تو بخشیدم !
یکی را دوست میدارم ولی او باور ندارد!
یکی را دوست میدارم همان کسی که شب و روز به یادش هستم و لحظات سرد زندگی
را با گرمای عشق اومیگذرانم!
کسی را دوست میدارم که میدانم هیچگاه به او نخواهم رسید و هیچگاه نمیتوانم
دستانش را بفشارم!
یکی را دوست میدارم ، بیشتر از هر کسی ،همان کسی که مرا اسیر قلبش کرد!
یکی را دوست میدارم ، که میدانم او دیگربرایم یکی نیست ، او برایم یک دنیاست!
یکی را برای همیشه دوست میدارم ، کسی که هرگز باور نکرد عشق مرا !
کسی که هرگز اشکهایم را ندید و ندید که چگونه از غم دوری و دلتنگی اش پریشانم!
یکی را تا ابد دوست میدارم ، کسی که هیچگاه درد دلم را نفهمید و ندانست که او دراین
دنیا تنها کسی است که در قلبم نشسته است !
یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست میدارم ،کسی که نگاه عاشقانه مرا ندید و
لحظه ای که به او لبخند زدم نگاهش به سوی دیگری بود !
آری یکی را از ته دل صادقانه دوست میدارم ،کسی که لحظه ای به پشت سرش نگاه
نکرد که من چگونه عاشقانه به دنبال او میروم !
کسی را دوست میدارم که برای من بهترین است ،از بی وفایی هایش که بگذرم برای
من عزیزترین است !
یکی را دوست میدارم ولی او هرگز این دوست داشتن را باور نکرد!
نمیداند که چقدر دوستش دارم ، نمی فهمد که او تمام زندگی ام است !
یکی را با همین قلب شکسته ام ، با تمام احساساتم ، بی بهانه دوست میدارم!
کسی که با وجود اینکه قلبم را شکست اما هنوز هم در این قلب شکسته ام جا دارد!
یکی را بیشتر از همه کس دوست میدارم ، کسی که حتی مرا کمتر از هر کسی نیز
دوست نمیدارد!
یکی را دوست میدارم ...
با اینکه این دوست داشتن دیوانگیست اما .....
من دیوانه تنها او را دوست میدارم !زززز
معشوق کیست ؟
امیری به شاهزاده خانمی گفت :
من عاشق توام ...
شاهزاده گفت :
زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است ...
امیر برگشت و دید هیچکس نیست .
شاهزاده خانم گفت:عاشق نیستی !!!!
عاشق به غیر از معشوقش نظر نمی کند